این روزها خیلی سخت میگذره. لحظه ها، ثانیه ها، ساعت ها همه اش سخت میگذره! زندگی برام تبدیل شده به یک کابوس تلخ :( . نمی دونم چرا آدم ها مسئولیت کاری رو که میکنن نمی پذیرین ! نمی دونم چرا من باید جور بی مسئولیتی دیگران رو بکشم؟! نمیدونم چرا اینقدر تنهام ! نمی دونم چرا اگر هزار نفرم کنارم باشن باز من تنهام ! نمی دونم چرا در تمام این سال ها گذاشتم هر کس هر کاری دلش خواسته تو زندگی من بکنه و من هیچی نگفتم ! از خودم عصبانی هستم! عصبانی برای اینکه هیچوقت بچه گی نکردم ! عصبانی برای اینکه جوونی نمی کنم ! عصبانی برای اینکه اونی که باید باشم نیستم ! زندگی خیلی سخت میگذره، خیلی سخت و من احساس می کنم دارم زیر آواری از غم خورد میشم و بالاخره یکی از همین روزا از پا در میام ! اینقدر در تمام این سالها غصه ها رو توی دلم نگه داشتم که دیگه دلم داره میترکه :( . میدونم یکی از همین روزا تحملم تموم میشه و اون موقع دیگه معلوم نیست چه اتفاقی بیوفته ! نمی دونم چرا آدم ها اینقدر خودبین و خودپسند هستن ! نمی دونم گناه من چیه که در تمام این سال ها باید تنها غصه هامو به دوش بکشم ! نمی دونم چرا تنهایی منو رها نمیکنه ! یا شاید هم من بهش وابسته شدم و رهاش نمی کنم؟! نمی دونم داره چه بلایی سرم میاد، هر روز این زندگی برای من یک سال میگذره، حتی وقتی به خودم نگاه می کنم دیگه اون امیر 20 ساله رو نمیبینم ! فقط میدونم خسته ام، خیلی خیلی خسته، اونقدر که دوست دارم چشامو ببندم و به خواب ابدی فرو برم !
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست / به هوای سر کویش پر و بالی بزنم …